برای شما مینویسم...

برای شمایی که نفسم به نفستان بند است...

  • یس 

  •  وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ

  •   إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ 

  • عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ 

  •   تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ

نوشته شده در يکشنبه 11 تير 1391ساعت 17:14 توسط مامان

نه سال پیش تو یه خونه ی ٥٣ متری پسرم با قد ٥٠ با وزن ٣٤٥٠ به جمعمون اضافه شد اون روزها نیازش

 شیر بود و پوشک و آ غوش گرم که کم یا زیاد براورده میشد و من پر از آرزو های رنگی ...

روز به روز ماه به ماه و سال به سال نیاز های پسرم عوض شد و آرزوهای من کم رنگتر و کم رنگتر ..

نمی دو نم چرا شاید قبل از بچه دار شدنم فکر میکردم بهترین بچه رو من تربیت میکنم ولی واقعیت تلختر بود

کم کم به این نتیجه رسیدم آرزو های پسرم آرزوی من باشه بهتره هر دومون کم تر اذیت میشیم ...

تو این نه سال از خیلی ها رنجیدیم و خیلی ها هم از ما رنجیدن ..من و پسرم بخشیدیم امیدواریم اون ها هم

 ما رو ببخشن ...البته این رنجش هابعد از نه سال به من یاد داد که قضاوت نکنم حکم هم صادر نکنم ...

کاری که برامون کردند...

امروز پسرم با قد ١٤٥ با وزن ٣٠ کیلو نیاز هاش عوض شده ..امیدوارم خدا مثل همیشه یار و یاورمون 

بمونه .

                                                   پسرم    

کاش بدانی که داشتنت آرزوی مادر بود           چون گل میان گلزار شکفتنت آرزوی مادر بود

آمدی و من غرق شادی زآمدنت بودم             خندیدن و گفتن و دویدنت آرزوی مادر بود

تو پای در عرصه ی وجود و من شاکر ز خدا       شادی روزانه و شب آرام خفتنت آرزوی مادر بود

خوش زخنده های تو غمگین ز گریه ات بودم    از درد نگفتن و چو شاپرک دویدنت آرزوی مادر بود 

آن لحظه که چشم در رخت می دوختم              دیدن روی مردانه و حق پیمودنت آرزوی مادر بود

آن روز که لب گشودی و صدایم کردی                 صدق و صفا و خوش گفتنت ارزوی مادر بود

روزی که دست در دست من پا به پا رفتی            در ره علم و ایمان رفتنت آرزوی مادر بود

آن گاه که قد کشیدی چو سروی بلند                 به آسمان سعادت پر کشیدنت آرزوی مادر بود

حال چه باشم چه نباشم در کنار تو                    بدان که هر لحظه دیدنت آرزوی مادر بود 

                                                                       تولدت مبارک عزیز تر از جانم

نوشته شده در يکشنبه 12 خرداد 1392ساعت 23:48 توسط مامان|

عشق دلیل و معنای زندگی است

عشق صلح و آرامش و مهربانی است

وقتی عشق نباشد جهان به میدان کارزار انسانها تبدیل میشود

عشق زبان گفتگوی خداوند با انسان هاست

عشق عظیم ترین عظمت ها،زیبا ترین زیباییهاو حقیقی ترین حقایقهاست

بیان ذره ای از عشق برای اشرف مخلو قات بر روی زمین گاه از دو کلمه دوست دارم آغاز میشود

دو کلمه ی شگفت انگیز که هر کجای این کره ی خاکی و به هر زبانی معجزه گر است و البته گرما بخش

 

در روی این کره ی خاکی با این عظمت خانه ای کو چک است که دخترک بیست ماهه اش به معجزه ی

 این دو کلمه پی برده است و زیرکانه و به جا از آن استفاده میکند و گرمای این دوست داشتنش را

 منتشر میکند ،هر چند دوست دارم دخترمان هنوز (دویت دایم )است ولی شیرین ترین از هر دوست دارم

 به هر زبانی است.

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند 1391ساعت 8:47 توسط مامان|

اولین باری که این کلمه رو شنیدم مهرسام عزیز خونه ی ما بود وداشتم براش اسفند دود میکردم و گفتی

اَیا مَمَد(الله محمد )و صلوات رو خلاصه کردی .

از آن روز تاحالا حتی بوی اسفند هم تو رو یاد صلوات میندازه .

نوشته شده در يکشنبه 29 بهمن 1391ساعت 16:12 توسط مامان|

هیچ وقت فکر نمیکردم یه فرشته رو از نزدیک ببینم ...

ولی من نوزده ماهه که یه فرشته دارم ..

یه فرشته که تو ارتفاع پایین پرواز میکنه و صدای خنده هاش دل همرو میبره حتی همسایه .

دخترم این روزها ما با هم حرف میزنیم به زبان ساده که تو هم جوابگو باشی و چه خوب هم جواب میدهی

حتی میپرسی و منتظر جواب میمانی.

میگم یسنا میگی بیه (بله)البته کشدار هر جای خانه که باشی میگم برو از دادا یه کم چیپس برای مامان 

بگیر سری تکان میدهی و در حین رفتن میگی باسه ایان (باشه الآن ).

چند بار میگم یاسین بیا اسد شروع شد .(سریال محبوب دادا)ولی دادا نمیاد چسبیده به کامپیوتر .

با اخم زیاد و صدای بلند میری سمت اتاق میگی :دادا بیا اید یویو سد (دادا بیا اسد شروع شد ).

 

ومن عاشق ترین هستم عاشق این فرشته ی نوزده ماهه. 

نوشته شده در يکشنبه 29 بهمن 1391ساعت 0:32 توسط مامان|

تو ناز میکنی من ناز میکشم این منطق کیه ؟

فرقی نمیکنه کی عاشق کیه .

وقتی شعر یه دختر دارم شاه نداره رو میخونم و مصرع پایانیشو تو تکمیل میکنی ....

وقتی روسری مامان رو سر میکنی و نینی محبوبت رو تو کالسکش میزاری و موبایل مامان رو بر میداری

تلوزیون رو خاموش میکنی و سعی میکنی کلید رو از تو قفل در بیاری و با کمک من موفق میشی و میگی

مامان بییم (بریم ) میگم کجا ؟ میگی مدسه ی داداش .

 

یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست همین لحظه های کوچک و فراموش نشدنی والبته بی تکرار.

نوشته شده در يکشنبه 29 بهمن 1391ساعت 0:08 توسط مامان|

ساعت از دوازده شب گذشته و خونمون پر از مهمون ...

عوسک محبوبت دست نسترن که غرق بازیه..

میری تو اتاق میگی مامان بیا میگم جانم میگی به ندرن بدو عیودد منه(به نسترن بگو عروسک منه )

بیشتر از اینکه به فکر دل کوچولوت باشم و به گفتت عمل کنم از ذوق زیاد خواستم دوباره جملتو برای همه

تکرار کنی وتو چه خوب گوش کردی و گفتی البته با چشمایی که دیگه خیس شده بود ..

نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت 23:54 توسط مامان|

مادر که باشی فرقی نمی کنه چندمین باره که مادر میشی .

٧٢ ساعت که نمیدونستم چی میشه گذشت .

شش سال و سه ماه پیش بدون هیچ پیش زمینه ای پسرکم رو واکسن زدم گفتن متفاوته نگفتن چی میشه

بالاخره اون سه روز گذشت ولی با هر واکسنی خاطراتم هم میخوره و یادم میاد.

این بار برای دخترک هجده ماهه خواستم سنگ تموم بزارم هر کاری که به فکرم میرسید ویا روزمره بود انجام 

دادم از ناهار و شام درست کردن گرفته تا سوال اضافی طرح کردن برای امتحان پسرک ، که وقتی واکسن

 زدیم کاری جز پرستاری نداشته باشیم  ولی با این حال انگار پیشبینی هام همچین هم درست از آب در  

نیومد ولی هر چه بود گذشت دخترکم دو روز راه نرفت کمی گریه کرد برای ما که گریه اش رو نمیشنیدیم زیاد

بود و همان قدر کافی که دلمان را درد بیاورد ،قبل از این میشد دندونای دخترم رو حتی اون آخری ها رو

 روزی چند بار دید چون مرتب میخندید و با هر با خندیدن آمار کل دندونا و زبونش و آب دهنشو بهمون

میداد ولی این چند روز اولین بار بود که با گریه هاش آمار شو بهمون میداد .

این سه روز هم گذشت ...خدایا با حضور تو بود که به خیر گذشت .

نوشته شده در شنبه 30 دی 1391ساعت 8:56 توسط مامان|

یه دختر هجده ماهه ی ٨٤ سانتی با موهای فرفری با چشمهایی که معلوم نیست چه رنگیه با لپایی که بعد

 از واکسنش دیگه آویزون نیست با لبای همیشه خندون که وزنش به زور به دوازده کیلو میرسه تو خونه ی ما

هست،این دختر کوچولو هر جا که یه مادری مادری میکنه دروغ نگم ار آخرین مدل دوربین های عکاسی و

 فیلمبرداری دنیا سریعتر ثبت تصویر میکنه واز جدیدترین کامپیوتر های دنیا هم سریعتر پردازش میکنه طوری

که سعی میکنی مواظب رفتارت باشی که به مادر آینده اطلاعات غلط ندی.

این روزها عروسکای خونه ی ما خوب غذا میخورن خوب میخوابن خوب کارتون میبینن وکلی هم شعر بلدن

چون یه مامان هجده ماهه دارن که تمام تلاشش رو میکنه که بچه های خوبی داشته باشه .

 الحق که موفق هم هست این رو از لبخند رضایتش وقتی نینیش می خوابه میشه فهمید.

 

تو تنها دعای قشنگ منی خدا میشود مستجاب کنی روزهای قشنگ این مادر کوچک را.

 

نوشته شده در شنبه 30 دی 1391ساعت 8:52 توسط مامان|

تلفنی دارم حرف میزنم با مامان بهامین ...

وسط حرفمون بهامین به مامانش میگه مامان عارف امروز به یاسین سیلی محکمی زد جای انگشتاش رو

 صورت یاسین موند. منم می شنوم  ...دلم میلرزه تعجب نداره مادرم دیگه خودمونیم دردشم احساس میکنم

یاسین مامان برای چی عارف تو رو زد ؟

یاسین: سی دی آرش رو از تو کیفش برداشته بود ازش پرسیدم کجاست ؟

یه دفعه خشمش زد بالا زد تو صورتم . 

من : خوب تو همینطوری وایسادی نگاش کردی ؟

یاسین : نه رفتم سر جام نشستم .

من: بلد نبودی از خودت دفاع کنی ؟

یاسین :چرا بلد بودم ولی فقط عصبانیتم رو کنترل کردم کاری که عارف نکرد ....

یادم نمیاد من این کار رو بهش یاد داده باشم ولی خوشم اومد خوب یاد گرفته بود ..

اولین نشونه های مردونگی پسرکم بروز کرد برای بقیش روز شماری میکنم میدونم کم نخواهد بود.

نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1391ساعت 1:09 توسط مامان|

همیشه جلسه هایی که از طرف مدرسه دعوت می شدم رو دوست داشتم ولی امسال با سالهای پیش

 فرق میکنه از حرفهای تکراری خبری نیست از حل مشکل حرف میزنند...

چیزهای زیادی یاد گرفتم کلیدی وبه درد بخور ...

این روز ها روزهای رابطه ست دنیای ارتباطات ،باید رابطمو تصحیح کنم .....

چه قدر خوبه که یکی پیدا میشه کسی که علم این کار رو داره به

بهت میگه تو رابطه ی پدر پسری دخالت نکن

چه قدر این تصحیح رابطه شیرینه ...

این روزها یادمان دادند چشم و گوش و زبانمان را ببندیم برای همه چیز از حرف های دوست و آشنا و فامیل و

 خانواده گرفته تا..... یادمان اوردند که مادریم ظریف و شکننده با ارزوهای زیاد ...

یادمان دادند که محکم باشیم با احساسات مادرانه مان مردانه برخورد کنیم ..

یادمان دادند چسبندگی بیمار گونه به پسرانمان نداشته باشیم..

 یادمان اوردند که بدهکاریم به روز های از دست رفته پسرانمان...

یادمان دادند که دیر نیست ولی جبرانش تاوان دارد ....

 

ما که کمر همت بستیم باقیش با او.....

 

نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1391ساعت 0:52 توسط مامان|


آخرين مطالب
» پسرم کاش بدانی که داشتنت آرزوی مادر بود
» وقتی عشق نباشد
» صلوات نصفه نیمه
» دخترم یک فرشته است
» لحظه های بی تکرار..
» عروسک من
» تکرار مادری
» 72 ساعت اضطراب
» دفاع از نوع علی وار ...
» چه قدر بدهکارم پسر ؟
» هنر هفتم
» تبخیر
» از شایعه تا واقعیت
» این روزها
» مهمانی بدون دغدغه
» یه جمعه ی خوب
» تب روباتیک
» سی سالگی
» بهانه های کوچک خوشبختی
» کارنامه هشت سال مادری

Design By : Pichak